تبلیغات
دی ام جی - مطالب خرداد 1396
منوی اصلی
دی ام جی
بهترین نیستم اما((خودمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم))
  • مجید جعفری جمعه 5 خرداد 1396 08:22 ب.ظ نظرات ()
    منواشک وآه وبغض همزادیم :
    #رمضان نزدیک است

    #راستی

    #حسرت تو را $خوردن
    روزه را #باطل نمیکند؟؟!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • مجید جعفری پنجشنبه 4 خرداد 1396 08:42 ب.ظ نظرات ()

    بغض در گلویم سنگینی می کند

     آن قدر گریه کرده ام که دیگر رمق ندارم  پس چرا نمی ترکد ؟

    لعنتی انگار می خواهد بماند تابه کی ؟ندانم!!

    خدایا مگر صبرم چقدر است ؟

    خدایا نمی شود اینقدر مرا سخت امتحانم نکنی ؟

    خدایا این روزها عجیب کم آوردم ...

    خدایا فقط از تو می خواهم کمکم کنی ...

    خدایا در این دنیای فانی تنها مونس و همدمم تویی ...

    با کسی نمی توانم صحبت کنم اماتو همیشه

    حرف هایم را می شنوی

    فقط در حضور تو می توانم گریه کنم و اشک بریزم ...

    تو فقط اشک هایم را می توانی ببینی

    این روزها کسی مرا نمی فهمد و نخواهد فهمید

    خدایا از تو می خواهم صبری جمیل وبزرگ به من عطا کنی

    که همیشه بتوانم سرا پا بایستم

    هیچ وقت در مقابل این بادها نلرزم...

    و هیچ حس کم آوردن در وجودم رسوخ نکند

    خدایا دستانم را همیشه به درگاهت دراز می کنم تا

    هیچ وقت دستانم را رها نکنی

    سر به سجده می گذارم و دعا می کنم

    تا در تواضع حاجتم را برآورده نمایی

    خدایا گله ای نداشتم وندارم ...

    ببخشید فقط کمی دلم پر شده بود

    اگر نمی نوشتم شاید سر ریز می شد

    خدای من شکرت بابت همه ی داده ها و نداده هایت

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1396 09:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • مجید جعفری پنجشنبه 4 خرداد 1396 08:32 ب.ظ نظرات ()

    یہ روز داشـــتم قدم میزدم تو خیابوڹ نمیدونم ڪجاے فلاڹ شهر
    یہ عابر ڪہ اصلا تو حاݪ خودش نبود محڪم خورد بہ مڹ
    گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا
    یه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:
    عذر میخوام خیلے داغــونم حواسم اصلا نبود..
    منم ڪہ سرم درد میڪنه با آدماے داغوڹ حرف بزنم گفتم : حالا چے شده اینجورے بہ هم ریختہ اے؟
    یه نـــخ سیگار دراورد و فندک زد زیرش گفت:
    تا حالا عاشــق شدے؟
    گفتم هــــۍ ... ڪم و بیش..!
    گفت تا حالا لُـــپت از ندارے جلوش گل انداختہ؟
    گفتم جَوونی و نداریـش دیگه...
    گفت : مڹ عاشق یه زڹ شوهر دارم...
    حرفشو قطع ڪردم !
    گفتم : نگا ڪڹ داداش نداشتیم دیگہ !!!
    تو ایڹ مورد نیستم!
    نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...
    خندیدم گفتم : بهتر بابا راحت شدے حاجۍ
    خیلے ناجوره زڹ شوهر دار خدایـــــے !
    یہ قطره اشک از گوشہ ے چشـمش لــیز خورد و آروم گفت:
    امروز بۍ مـــادر شدم...!


    بعضی چیزا فقط یکبار تکرار میشن !!!!

     قدرشونو بدونیم
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1396 09:16 ب.ظ
    ارسال دیدگاه