مجید جعفری پنجشنبه 4 خرداد 1396 08:32 ب.ظ نظرات ()

یہ روز داشـــتم قدم میزدم تو خیابوڹ نمیدونم ڪجاے فلاڹ شهر
یہ عابر ڪہ اصلا تو حاݪ خودش نبود محڪم خورد بہ مڹ
گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا
یه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:
عذر میخوام خیلے داغــونم حواسم اصلا نبود..
منم ڪہ سرم درد میڪنه با آدماے داغوڹ حرف بزنم گفتم : حالا چے شده اینجورے بہ هم ریختہ اے؟
یه نـــخ سیگار دراورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشــق شدے؟
گفتم هــــۍ ... ڪم و بیش..!
گفت تا حالا لُـــپت از ندارے جلوش گل انداختہ؟
گفتم جَوونی و نداریـش دیگه...
گفت : مڹ عاشق یه زڹ شوهر دارم...
حرفشو قطع ڪردم !
گفتم : نگا ڪڹ داداش نداشتیم دیگہ !!!
تو ایڹ مورد نیستم!
نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...
خندیدم گفتم : بهتر بابا راحت شدے حاجۍ
خیلے ناجوره زڹ شوهر دار خدایـــــے !
یہ قطره اشک از گوشہ ے چشـمش لــیز خورد و آروم گفت:
امروز بۍ مـــادر شدم...!


بعضی چیزا فقط یکبار تکرار میشن !!!!

 قدرشونو بدونیم